خرید بک لینک
+ ديشب داشتم واسه همسر جان افاضات ميفرمودم درباره مصر باستان و اينا. گفتم واحد زيبايى براشون "نِفِر" بوده. مثلا "نفر تى تى" يك واحد زيباست ولى كسي كه خوشگل تره چند تا نفر قبل اسمش مياد. همسر جان هم عشق تراوش كرد و گفت تو اگه اون موقع بودي ده تا نِفِر داشتي قبل اسمت [قلب] خلاصه! يكم گذشت و اومديم بخوابيم. همسر از دستشويي برگشت و ميبينم بهم ميگه "فِرچِ فِرچ" من. ميگم اين چيه؟ ميگه واحد زيبايي مصريا ديگه [تعجب] + سلاااام [لبخند] + نوشته شده در شنبه ۱۴ اسفند ۱۳۹۵ساعت 9:6 توسط مریم |

برچسب: هنوز,سال,مينويسم, نویسنده: زهرا قربانی تاريخ: جمعه 27 مرداد 1396 ساعت: 10:22

چرا نمىنویسم؟ نمیدونم؛ حتی سرم به کار مفیدی هم گرم نیست که دلم گرم باشه به عمرم که میره. این چند وقت که خودم گاهی ته دلم آه کشیدم با خوندن یه وبلاگی، فهمیدم چه زندگیهای حسرت برانگیزی داریم و میگذریم از کنارش. حالا چی بگم؟ خدا رو شکر زندگی مشترک و غیرمشترک خوبه. انشالله برای همه خوب باشه. چی میشه نعمتها واسمون عادی میشن؟ کم نعمتیه خانواده؟ امنیت؟ سلامتى؟ اين باشه كه مگه زبونم گرم شه و شروع كنم دوباره به نوشتن. اميدوارم البته. پ.ن: چند نفرى سراغم رو گرفتن، خيلى چسبيدا :) + نوشته شده در شنبه ۱۰ تیر ۱۳۹۶ساعت 4:48 توسط مریم |

برچسب: عمر,انتظار, نویسنده: زهرا قربانی تاريخ: جمعه 27 مرداد 1396 ساعت: 10:22

حالا درسته كه گفتم زندگىهامون خیلی شُکرپذیره؛ ولى خب دليل نمىشه حالا که خورده تو ذوقم چپچپ خدا رو شکر نکنم ؛) همينجوری حرف میزنم تا ببينم به كجا میرسم. چندتايى غر دارم به خودم. میزنم به شما D: اوليش اين كه چرا عين بادكنكم؟ هى تلاش مىكنم لاغر میشم باز ول مىکنم و بدتر از قبل. الانم دارم مىتركم ديگه :( دوميش اينه كه چند وقته مىخوام تمرينات شكرگزارى انجام بدم كه اونم هى ول مىكنم :( ديگه دلم ميخواد يه كسبوكار راه بندازم، يه نيمچه كسبوكارى با خانواده راه انداختيم، ولى كارى كه مال خودمون باشه میخوام. احساس بىهنرى مىكنم. چهارميش هم همين، اينكه مسلمون نيستم. اين وضعه تسليم جلو

برچسب: بنویسم؟, نویسنده: زهرا قربانی تاريخ: جمعه 27 مرداد 1396 ساعت: 10:22

صفحه بندی